هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

هاني كوچولو

هانی در مسافرت به شهرکرد

من و مامان و بابایی تصمیم گرفتیم بریم شهرکرد شیراز توقف کردیم واسه نهار و من حسابی گرسنم شده بود خوراک جوجه خیلی دوست دارم ببینید چه حسی گرفتم با بوش اینم بستنی خوشمزه توی مسیر سپیدان بعد از یک نهار مفصصل  خواب میچسبه رسیدیم شهرکرد و با عمو نورالله (دوست بابایی ) رفتیم یه جای قشنگ به اسم کوهرنگ من و عمو سجاد من و بابایی مهربونم من و بابایی با عمو نورالله و عمو سجاد (دوستایه بابایی) نون خوشمزه از نان های محلی کوهرنگ کوهرنگ عالی بود فقط سایه نبود ما بشینیم همه جاشو گرفته بودن واسه همین تصمیم گرفتیم بریم دیمه داشتیم میرفتیم کنار این...
13 خرداد 1394

هانی - آتلیه - 4سالگی

سلام دوستای گلم این عکسها رو چند روز بعد از تولدم گرفتم ولی یه مقدار طول کشید تا تونستم با شما دوستای گلم به اشتراک بزارم این تیپ رو می بینید یه وقت فک نکنید موقع عکس گرفتن خیلی گوش به حرف بودم نههههه متاسفانه اصلا از اون پسربچه هایی نیستم که تا بگن عکس قیافه بگیرم  و بخصوص توی آتلیه که عکاس از دستم عاصی شد ولی این حرفه اش بود و نسبت به من خیلی صبوری کرد تا عکسام به این قشنگی شدن جا داره اینجا ازشون حیلی حیلی تشکر کنم آدرس  : لامرد - عکاسی شایان ...
2 خرداد 1394

هانی در مسافرت به دبی

      مسافرتم به دبی عالی بود و خیلی خیلی خوش گذشت اونجا با قصاید دختر عمه مامانم خیلی صمیمی شدم و دلم نمیخواست به این زودی ولش کنم بیام ایران توی این عکس مشخصه من خیلی ناراحتم و موقع خداحافظی با عمه هادین حسابی دوتاییمون اشک ریختیم تا چند روز بخاطر اینکه  مامانی به زور منو برگردوند ایران از دستش ناراحت بودم و باهاش حرف نمیزدم و تا عمه هادین از دبی زنگ میزد من گریه میکردم و به بابایی میگفتم که منو ببر...
27 فروردين 1394

هانی لب دریای بنود

یه روز خوب اومدیم لب دریای بنود پسر خاله ام آقا ادیب خوش تیپ آقا ادیب   ساحل زیبایه بنود ماریه و امیر بچه های دایی محمد در ساحل نایبند جاتون سبز خیلی خوش گذشت   ...
18 اسفند 1393

هانی در اسفند 93

هتل شیرینو دعوتیم و لب دریا دارم بادبادک بازی میکنم اونجا با رامی پسر همکار بابایی دوست شدم و فکر میکردم دختره بهم میگفتن پسره ولی من قبول نمیکردم میگفتم نه دختره ...
18 اسفند 1393

هانی و برف بازی

داریم میریم مسافرت دو روزه و برف بازی صبح زود توی مسیر توقف کردیم برای استراحت و صبحانه خوردن و من کنار شومینه نشستم دارم شیر گرم مینوشم شیراز که رسیدیم اول نوبت به خرید های مامان و بابایی رسید منم حوصلم که سر رفته بود  از نزدیکترین کافی شاپ یه نوشیدنی سفارش دادم و هنوووووز در حال خرید و منم منتظرررر حالا نوبته منه جاتون خالی شهر بازی حسابی خوش گذشت و کلی اسباب بازی واسه خودم خریدم این ماری که توی گردنمه همه ازش میترسیدن جز خودم و اما فردایه اون روز رفتیم سپیدان برف بازی کنیم بابایی عاشششقتم با بابایی هی از اون بالا سر میخوردیم و اصلا نمیترس...
18 اسفند 1393

تولد هانی و بابایی

سلام دوستای گلم یکشنبه پنجم بهمن ماه تولدم بود جاتون سبز با مامان و بابایی سه نفری رفتیم لب دریا و جشن کوچولویی گرفتیم منم قبل از شروع تولد, با بلز کلی آهنگ واسشون زدم چند روز پیش که تولد بابایی بود به مامانی گفتم واسه تولدم مثل کیک تولد بابایی درست کنه ولی به شرطی که حتما شکل دایناسور باشه چون دایناسورها رو خیلی دوست دارم من و بابای مهربونم   کلاهمو با دست گرفتم که باد نبره و بادکنکها هم بخاطر باد رفت توی هوا کلا از اینکه کنار دریا تولد گرفته بودم خیلی شاد بودم اووونجااااا رو ببین یه کوسه میبینم ای بابا چرا وحشت کردید من که شوخی کردم بعد از  سوراخ سوراخ ...
6 بهمن 1393

هانی در یک روز بد و حادثه تلخ (دی ماه 93)

همه چی خوب بود و منم مثل همیشه شاده شاد هر وقت پیچ هایه دوچرخم شل میشه از بابایی یاد گرفته بودم که خودم درستش کنم من ادا در میارم و مامانی ازم عکس میگیره  تا اینکه روز شنبه بعد از ظهر مورخ 13 دی ماه این اتفاق بد برام افتاد پنج دقیقه قبل از اینکه مامانی از سرکار بیاد ؛ به مامان بزرگم گفتم میخوام برم مغازه و توی راه که داشتم میرفتم یک شیشه دیدم و زدم زمین شکوندمش و شیشه انگشت کوچیکمو بدطوری برید مامان بزرگم پرید منو بغل کرد برد خونه و یک دستمال دور دستم کرد ولی خیلی خون میریخت و همون لحظه مامانی رسید و شروع کرد گریه کردن من دیدم مامانم ناراحته گفتم گریه نکن من خوبم و ناراحت نباش و کلی معذر...
17 دی 1393

هانی در دی ماه 93

سلام دوستایه گلم   از وقتی دوچرخه نو و بزرگتر از قبلی خریدم هرشب با بابا و مامانی میرم بیرون دوچرخه سواری بفرمایید صبحانه نون تست و پنیر بووووووک جزوه گزینه های اول در صبحانه من دوچرخه قدیمیمو بردم خونه بابابزرگ که اونجا با حاتم بازی کنم تنهایی بدون حاتم اصلا دوست ندارم بازی کنم ولی حاتم زود از بازی خسته میشه و همش میخواد بره استراحت کنه من و اون همیشه بخاطر این موضوع دعوامون میشه   دختر داییم ماریه مهربون  پسرایه دایی امیر و انس انس هم جدیدا تا آهنگ میشنوه میرقصه   ...
17 دی 1393